مفهوم الغایة
بسم الله الرحمن الرحیم
مباحثی حول مفهوم غایة در کلام
بحث مفهوم غایة مستلزم بحث از امور زیر است :
1-معنای غایة در لغت واصطلاح
2-اداة غایة
3-معنای مغیّی
4-آیا غایة داخل در حکم مغیّی است؟
5-آیا غایت مفهوم دارد؟
بحث اول :
غایة در لغت بمعنای مسافت است و مسافت عبارت است از فاصله کثیر بین دو شیئ و اشتقاق آن از غایة بمعنی پرچم است ، قال ابن
فارس رحمه الله فی المقاییس (ج4 صفحه 400 ماده غوی ) : سمّیت نهایة الشیئ غایة تشبیهاً بغایة الحرب و هی الرأیة لأنّه ینتهی
الیها کما یرجع القوم الی رأیتهم فی الحرب.انتهی
و دراصطلاح اصولیین عبارت است از: انتهاء شیئ ، ازباب تسمیه شیئ به اسم آلته زیرا دو لفظ الی و حتّی برای بیان انتهاء غایة
هستند لذا نحویین در بیان معانی آن دو گویند : لانتهاء الغایة المکانیّة او الزمانیّة . ولی اصولیین به آن دو اطلاق اسم غایة میکنند و
باید دانسته شود که لازم نیست غایة ، انتهاء شیئ حقیقتا در خارج باشد بلکه بستگی به اراده متکلم دارد بنابراین گاهی وسط شیئ غایة
وانتهاء حکم قرار می گیرد مثل اینکه گوئی : اکلت السمکة الی نصفها ، در اینجا نصف غایة اکل شده در حالیکه آخر اجزاء شیئ
حقیقتا در خارج نیست و دلیل بر این مدّعی آیه شریفه : وایدیکم الی المرافق ، است زیرا مرفق آخر اجزاء ید نیست بلکه منکب آخر
اجزاء است زیرا در عرف ابتداء دست از انگشتان است چون غالبا ظاهر و آشکار است بخلاف منکب که غالبا مستور و پوشیده
است لذا وقتی در عرف به کسی گویند : دستت را نشان بده ، انگشتان و کف را نشان می دهد چون از لفظ دست این معنی به ذهن او
تبادر می کند و تبادر علامت حقیقت است و لذا قال الزجّاج : الید من اطراف الاصابع الی الکف.(اللسان مادة ید) وبه همین
خاطرخداوند تبارک و تعالی در آیه تیمّم فرموده: فامسحوا بوجوهکم و ایدیکم منه ، ولی درآیه وضوء چون غَسل تا بالای کف است
آنرا محدود به مرافق کرده تا توهّم نشود مراد غَسل کف است.( والله العالم )
بنابراین لفظ ید درکلام عرب حقیقت در کف است و مجازدرمافوق آن تا منکب ولذا نیاز به تحدید وغایة دارد بنابراین طبق آیه وضوء
ابتداء غَسل از انگشتان است تا آرنج جزاینکه فعل نبیّ صلّی الله علیه وآله وسلّم وائمّه علیهم السلام بیان کرده که ابتداء غَسل ازآرنج
است بنابراین ، کلام آیت الله سبحانی حفظه الله درما نحن فیه که فرموده : مغیّی ازآرنج به پائین است وغایة آرنج است ، باید اصلاح
شود به اینکه : مغیّی ازانگشتان تا آرنج است چون ایشان آرنج را که غایة است یعنی منتهای شیئ است را ابتداء شیئ قرارداده اند
وشاید بخاطرفرارازشکل وضوگرفتن اهل سنّت چنین گفته اند ولی الحقّ احقّ ان یتّبع.
بحث دوم :
اداة غایة عبارت است از دو لفظ : الی و حتّی ، که دلالت برانتهاء غایة و مسافت بین دو شیئ می کنند. وبین این دو لفظ تفاوتهائی از
حیث استعمال وجود دارد که بیان آنها درعلم نحو سزاوارتر است ولی یک تفاوت از حیث معنی دارند که مناسب است درعلم اصول
ذکر شود وآن اینکه : حتّی وضع شده برای دلالت براینکه فعل متعلق خود را تدریجی در بر می گیرد نه دفعتاً ، قال الزمخشری فی
المفصّل ( صفحه 284 ) : انّ الفعل المعدّی بها ( یعنی بحتّی ) الغرض فیه ان یتقضّی ما تعلّق به شیئاً فشیئاً حتّی یأتی علیه.انتهی
بنابراین وقتی گفته شود : اکلت السمکة حتّی رأسها ، حتّی می فهماند که فعل أکل بر سمکه دفعتاً واقع نشده بلکه به تدریج واقع
شده تا رأس آن چنانچه این شعر:
کنت فتی من جند ابلیس فارتمی بی الحال حتّی صار ابلیس من جندی
خیلی آشکار این تدریج را می فهماند وبخاطر همین شمول تدریجی نحویین گفته اند : حتّی دلالت بر ترتیب ذهنی می کند فلذا شرط
کرده اند که مجرور حتّی آخراجزاء یا افراد ما قبل حتّی باشد درشرافت یا دنائت وبخاطر همین معنی گفته اند:اصل درحتّی این است
که غایة داخل در مغیّی باشد مثلا وقتی گفته شود : جائنی القوم حتّی السلطانِ و جاء الحاجّ حتّی المشاةِ واکلت السمکة حتّی رأسها،
مراد دخول ما بعد حتّی درحکم ما قبل است و چون شمول حکم ما قبل برای مابعد حتّی نزد مخاطب غیرمتعارف است حتّی ذکر می
شود برای تعجیب این فعل چنانچه در أکل رأس سمکه است ویا برای تعظیم این فعل چنانچه در مجیئ سلطان به منزل شما است و یا
برای تحقیراین فعل چنانچه در مجیئ مشاة و پیادگان است وچنانچه دراین شعر این تحقیربیان شده :
فیا عجباً حتّی کلیب تسبّنی کأنّ اباها نهشل او مجاشع
یعنی : یسبّنی الناس حتّی تسبّنی قبیلة کلیب که در دناءة درعرب مشهورهستند، وشاعربرای تعجیب این امر لفظ حتّی را ذکر کرده کما
اینکه دراول بیت گفته : فیا عجباً واگرمابعد حتّی داخل درحکم ما قبل نبود تعجب فهمیده نمی شد وحتّی دراین شعرابتدائیه است
بنابراین بحث دخول غایة درحکم مغیّی اختصاص به حتّی جارّة ندارد چنانچه مرحوم مظفردر اصول الفقه گفته اند.
بنابرآنچه ذکرشد اصل درحتّی دخول ما بعد آن درحکم ما قبل است مگر اینکه قرینه ای برخلاف آن باشد.
بحث سوم :
معنای مغیّی ، وقتی غایة دراصطلاح به معنی انتهاء باشد پس مغیّی به معنی ابتداء است و بین ابتداء وانتهاء باید فاصله ای باشد تا
بتوان این دو معنی را تصوّرکرد واین فاصله اگر حسّی باشد با لفظ الی بیان می شود واگرذهنی باشد با لفظ حتّی ، چنانچه قبلا اشاره
شد واین فاصله از اجزاء مغیّی است ولذا شرط کرده اند که مغیّی باید ذواجزاء باشد تا غایة قابل تصوّر باشد.
ومغیّی یک مرتبه اسم است مثل : السمکة در اکلت السمکة حتّی رأسِها ومثل : جاء القوم حتّی السلطانِ که اجزاء قوم همان افرادش
هستند و یک مرتبه فعل است مثل : سرت من البصرة الی الکوفة و سیر دارای اجزائی است که درپیمودن فاصله بین دو شهرحاصل
می شود بنابراین کلام صاحب کفایة که الی الکوفة را قید برای بصرة قرار داده اشتباه است و مثل آیه شریفه : لن نبرح علیه عاکفین
حتّی یرجع الینا موسی ، مغیّی استمرار عکوف است که از لن نبرح فهمیده می شود پس دارای اجزاء شد.
سپس گاهی مغیّی با وجود قریه درکلام حذف می شود چه قرینه لفظی باشد مثل : اشتریت سمکة فاکلت حتّی رأسِها ، جمله اکلت
حتّی رأسِها مستقلّ ازما قبل است ومغیّای آن به قرینه جمله : اشتریت سمکة حذف شده وچه قرینه عقلی باشد مثل قول شاعر :
فیا عجباً حتّی کلیبٌ تسبّنی ............................
به تقدیر: یسبّنی الناس حتّی کلیب الخ زیرا هرغایتی نیاز به مغیّی دارد.
دراین دو مثال مغیّی اسم است وآنجا که مغیّی فعل است و محذوف مثل : تهیّأ القوم للسفر حتّی دخلوا مکّة ، به تقدیر: فسافروا حتّی
دخلوا مکّة وناچار به تقدیر هستیم چون تهیّأ للسفر منجرّ به دخول نمی شود بلکه سیر منجرّ به دخول می شود.
ومثل حدیث : کلّ شیئ لک حلال حتّی تعلمَ أنّه حرام ، تقدیرکلام چنین است : استمرّت الحلّیة فی کلّ شیئ عند جهلک بالحرمة حتّی
تعلم انّه حرام ، پس علم به حرمت شیئ غایة استمرارحلّیت است ودراینجا غایة داخل درمغیّی نیست چون علم وجهل ازجنس واحد
نیستند وبنابرآنچه ذکر کردیم معلوم می گردد که این حدیث درحذف و تقدیر مغیّی شبیه به آیه شریفه : لن نبرح علیه عاکفین ، است.
بحث چهارم :
آیا غایة داخل در حکم مغیّی است ؟
غایة گاهی وجودی است وآن زمانی است که آخرین جزء شیئ موجود که همان مغیّی است غایة قرار داده شود مثل : اکلت السمکة
حتّی رأسها و مثل آیه شریفه : فاغسلوا وجوهکم وایدیکم الی المرافق ، وگاهی عدمی است وآن زمانی است که جزء خارج ازمغیّی
ولی ملاقی با آخر اجزاء آن باشد ویا به عبارتی عدمی که بعداز آخرین جزء مغیّای موجود حاصل می شود غایة قرار داده شود مثل:
ثمّ اتمّوا الصیام الی اللیل ، اجزاء لیل با اجزاء نهار متفاوت است واول جزء لیل که خارج از اجزاء نهار است غایة قرار گرفته یعنی
درواقع وقتی اجزاء مغیّای موجود تمام می شود واز آن خارج می شویم یک عدمی وجود دارد تا به جزء دیگر که خارج از آن
موجود است ولی ملاقی آن است برسیم. لذا گفته اند دراین صورت غایة عدمی است.این کلام شهاب الدین قرافی درشرح محصول
فخرالدین رازی است به نام نفائس الاصول ( ج 5 صفحه 2152 ) ولی حقّ آن است که عدم غایة قرارنمی گیرد بلکه مراد ازعدمی
بودن غایة :عدم جعل آخرالموجود غایة ، بنابراین اگر غایة وجودی باشد طبق اصل باید داخل درحکم مغیّی باشد و اگرعدمی باشد
خارج مگر اینکه قرینه ای برخلاف اصل دلالت کند و آنچه به عنوان اصل در غایة بیان شد البته درمورد حتّی است ولذا سیبویه که
عالم به مواقع کلام عرب وقول او حجت است در مثل : لیقت القوم حتّی عبدِالله لقیته ( بجرّ عبدالله ) لقیته را تأکید قرارداده.( الکتاب
ج1 صفحه 64 ) واگرچه ابوعلی شلوبین درشرح جزولیّه ( ج2 صفحه 840 ) اصل را در حتّی والی بردخول درمغیّی قرارداده ولی
اکثر نحویین اصل را در الی عدم دخول می دانند بخلاف حتّی.
دراینجا اشکالی نسبت به حتّی ظاهر می شود وآن اینکه : اگراصل در ما بعد حتّی دخول در ما قبل باشد بنابراین حتّی ازغایة بودن
خارج می شود بلکه وسط می شود نه انتهاء ، وجواب این است که : اشکال درامورحسّی صحیح است ولی در امور معنوی خیر،
وحتّی دلالت می کند بر غایة عظمت ما بعد ویا غایة دناءة ما بعدش لذا واجب است ما بعدش داخل در ما قبلش باشد چنانچه دربیت :
فیا عجباً حتّی کلیب تسبّنی ............................. اشاره شد.
بنابر آنچه ذکر شد دانسته می شود آنچه که مرحوم مظفّر در اصول الفقه گفته اند : والظاهر أنّه لا ظهور لنفس التقیید بالغایة فی
دخولها فی المغیّی ولا فی عدمه ، صحیح نیست بلکه در حتّی ظهور در دخول دارد ودر الی ظهور در عدم دخول.
وهمچنین آنچه که درلسان کثیری از فقهاء معاصر است از اینکه اگرغایة قید فعل باشد مثل : سرمن البصرة الی الکوفة ، داخل است
واگرقید حکم باشد مثل : کلّ شیئ لک حلال حتّی تعلم أنّه حرام ، داخل نیست ، خالی از تحقیق است زیرا درمثال اول الکوفة دارای
اجزاء است وباید با قرینه دانسته شود که غایة اول جزء کوفة است به حیثی که اگر شخص به دروازه شهر برسد امتثال کرده ویا
آخر اجزاء کوفه است که شامل جمیع اجزاء می شود به حیثی که برای امتثال شخص باید داخل شهرشود وبه دروازه خروجی مثلا
برسد. وامّا درحدیث چنانچه قبلا اشاره کردیم چون علم وجهل از یک جنس نیستند غایة عدمی محسوب می شود لذا داخل در ما قبل
نمی شود واین توجیهی که در عدم دخول غایة درحدیث بیان کردیم اصحّ از توجیه آیت الله سبحانی است زیرا ایشان فرموده اند :
حکم در مثل این حدیث دو وجهی است یعنی یا حلال است ویا حرام و وجه سومی ندارد بنابراین اگر غایة نباشد یقیناً حکم ازبین می
رود و غایة در این گونه موارد مفهوم دارد،( انتهی ) وقول ما اصحّ است زیرا تمام احکام از دو حال خارج نیست : یا وجود دارد
ویا ندارد یعنی : یا حلال است ویا لا حلال ، یا قیام است ویا لا قیام ، یا أکل است ویا لا أکل و...... ودر بحث بعدی خواهیم گفت که
مفهوم عبارت است ازنقیض حکم منطوق.
بحث پنجم :
آیا غایة مفهوم دارد ؟
این بحث متفرّع است بر بحث چهارم ، یعنی : اگر غایة داخل در مغیّی باشد مفهوم ندارد و اگر خارج باشد مفهوم دارد.
وبرای توضیح مطلب باید مفهوم را تعریف کرد پس گوئیم : مفهوم عبارت است از دلالت لفظ منطوق بر حکم مسکوت التزاما ، یعنی
وقتی خداوند تبارک وتعالی فرموده : واتمّوا الصیام الی اللیل ، این کلام بمنزله : قام القوم الا زیدا است در اینکه ما بعد الی والا
خارج از حکم ما قبل هستند وبرای آنها حکمی ذکر نشده و مسکوت مانده اند ولی عقل حکم می کند که وقتی شیئ از احد النقیضین
خارج شود حتما در نقیض آخر داخل می شود به حکم مانعة الخلوّ چون واسطه بین دو نقیض نیست و نقیض وجوب اتمام در آیه عدم
وجوب اتمام است و نقیض قیام در مثال لا قیام است پس منطوق این دو جمله به التزام عقلی دلالت بر حکم نقیض برای غایة می کند.
بنابراین کلام بعضی شرّاح اصول الفقه که درفرق بین این بحث و بحث قبل گفته اند : اگر غایة را داخل در مغیّی ندانیم حکم آن
مسکوت است و حال آنکه در مفهوم مخالف حکم مفهوم با حکم منطوق مخالف است ، صحیح نیست .
اگر اشکال شود که : حتّی موضوع است برای غایة بنابراین نقیض را مدلول لفظ قرار دهید ؟
جواب اینکه : حتّی مطابقة دلالت بر انتهاء حکم نزد ما بعدش می کند ( اگر غایة عدمی باشد ) ولی دلالت بر اثبات نقیض برای آن
نمی کند بلکه حکم آنرا مسکوت باقی می گذارد و عقل ملتزم به اثبات نقیض می شود لذا مفهوم مدلول التزامی منطوق است.
بنابر آنچه تا اینجا ذکر شد دانسته می شود آنچه که فقهاء معاصر به تبعیّت از صاحب کفایة گفته اند : غایة گاهی قید حکم
است مثل: کلّ شیئ لک حلال حتّی تعلم أنّه حرام و گاهی قید متعلق حکم است مثل : اتمّوا الصیام الی اللیل که الی اللیل قید تمام است
که متعلق وجوب است و گاهی قید موضوع است مثل : فاغسلوا وجوهکم وایدیکم الی المرافق که الی المرافق قید ایدی است ودر
صورت اول دارای مفهوم است ودر دو صورت اخیر خیر ، خالی از تحقیق است زیرا در تمام این صور غایة قید برای حکم موجود
در کلام است که عبارت است از همان نسبت بین مسند و مسند الیه در اصطلاح نحویین و بیانیین و محکوم و محکوم علیه در
اصطلاح منطقیین زیرا غرض از کلام ایقاع نسبت بین آن دو یا سلب نسبت ازآن دو است ، پس در مثل : جاء القوم حتّی السلطان ،
مغیّی قوم محکوم علیهم بالمجیئ است و در آیه وضوء مغیّی ایدی محکوم علیها به وجوب غسل است و در آیه صوم مغیّی صوم
محکوم علیه به وجوب تمام است یعنی وقتی گفته شود : قام ، این فعل دلالت بر قیام صرف می کند اعمّ از اینکه از مرد حادث شود
یا از زن یک مرتبه حادث شود یا بیشتر و وقتی گفته شود : قام رجل و قام رجل عالم و قام زید و قام زید الشاعر به ترتیب قیام با
اختصاص فاعل تخصیص می خورد بنابراین صفت اگرچه برای فاعل است ولی آن فعل را تخصیص می دهد لذا این کلام محمد بن
الحسن الشیبانی الفقیه در بین نحویین معروف است که اگر کسی بگوید : ایُّ عبیدی ضربک فهو حرّ ، اگر تمام عبید بزنند همگی آزاد
می شوند ولی اگر بگوید : ایَّ عبیدی ضربته فهو حرّ ، اولین کسی را که بزند فقط آزاد می شود و در تعلیل آن گفته اند : چون در
صورت اول فعل به خاطر عموم فاعلش عمومیّت دارد ودر صورت دوم بخاطر خصوص فاعل تخصیص پیدا می کند و شامل عموم
نمی شود.
بنابراین آنچه که بعضی شرّاح اصول الفقه گفته اند : اگر کسی بگوید : بقاءک فی داری اُحلّه لک الی یوم الجمعة ، غایة برای حکم
است و اگر بگوید : بقاءک فی داری الی یوم الجمعة اُحلّه لک ،غایة برای موضوع است ، خالی از تحقیق است زیرا در هر دو
صورت احلال مقیّد تا روز جمعه شده است چون حکم تابع قید در کلام است خواه قید برای موضوع باشد ویا برای خود حکم ولذا در
مثال : لایجیئ زید ضاحکاً ، نفی راجع به مجیئ مقید به ضحک است اگرچه ضحک قید فاعل است .
تنبیه :
آنچه که غایة قرار داده می شود یک مرتبه دارای اجزاء است و یک مرتبه دارای اجزاء نیست. صورت دوم مثل : جاء القوم حتّی
زیدٍ و مثل : انتقلت من عمرو الی بکرٍ. امّا درصورت اول اگر اول جزء این شیئ ذی الاجزاء غایة قرار بگیرد با حصول آن امتثال
حاصل است و اگر آخرین جزء غایة شود پس امتثال با استیعاب تمام اجزاء حاصل می شود ، بنابراین اگر قائل به صورت اول شویم
در وضوء غسل اول جزء از مرفق که با آن مسمّی حاصل می شود و مسح اول جزء از کعب که مسمّای کعب حاصل می شود
مجزی است واگر قائل به صورت دوم شویم واجب است استیعاب مرفق در غسل و استیعاب کعب در مسح تا امتثال حاصل شود.
نتیجه مباحث :
1-غایة شیئ لازم نیست آخراجزاء شیئ باشد بلکه بستگی به اراده متکلم دارد مثل : اکلت السمکة الی نصفها و ایدیکم الی المرافق.
2–اصل در حتّی دخول غایة در حکم مغیّی است و در الی عدم دخول.
3–غایة چه قید حکم باشد ویا موضوع فرقی ندارد چون بازگشت تمام به حکم است.
4–غایة اگر وجودی باشد داخل در حکم مغیّی است و اگر عدمی باشد خارج از آن.
5–اگر غایة ذات اجزاء باشد پس اگر قرینه دلالت کند بر اینکه اول الاجزاء غایة است امتثال حکم با حصول مسمی حاصل است و
اگر دلالت کند براینکه آخرالاجزاء غایة است امتثال با استیعاب اجزاء حاصل می شود.
6–مفهوم غایة مدلول التزامی منطوق است ومنطوق از حکم آن ساکت وعقل ملزم به اثبات حکم نقیض منطوق برای آن است .( والله
العالم ).
کتبه الاحقر جمال الدین حاجی محمد
8/8/1390
جمال الدین حاجی محمد.