معنای مجاوزت توسط حرف عن

بعضی دوستان درخواست کرده بودند که در باره معنای مجاوزت که اصل معنای حرف « عن » است و چگونگی دلالت آن توضیح دهم ، لذا بخاطر اجابت درخواست ایشان این عبارات مسطور میگردد انشاء الله تعالی مفید واقع گردد. 

عرب ( منظور عرب جاهلی است که هنوز زبان آن بخاطر اختلاط با اعاجم فاسد نشده بود ) گفته : سافرت البلد و جاوزت الدجلۀ و رمیت السهم عن القوس و نظایر آن و نحویین زمانیکه تراکیب کلام عرب را جستجو می کردند و یا لغویین در پی یافتن معانی مفردات کلام عرب بودند دریافتند افعالی که مفید معنای تجاوز و دوری از شیئ است با حرف « عن » متعدی شده است پس فهمیدند که این حرف با معنای مجاوزت و دوری مناسبت دارد و البته عرب از روی طبیعت و سلیقه خودش استعمال می کرد ( برای دانستن بیشتر اسرار کلام عرب کتاب : الصاحبی فی فقه اللغۀ تألیف ابن فارس رحمه الله مطالعه شود ) بنابراین اگر این حرف با افعالی که معانی غیر از مجاوزت و دوری دارد استعمال شود آن افعال را متضمن معنای مجاوزت می کند ( که به آن باب تضمین گویند ) پس اگر گفته شود : سافرت عن البلد ، معنای مجاوزت از خود فعل دانسته می شود و اگر گفته شود : اطعمت زیداً عن الجوع ، فعل اطعام دارای دو دلالت می شود یکی : طعام دادن که صراحتاً دلالت دارد و دیگری : دور گرداندن گرسنگی از او که بقرینه حرف عن ضمناً دلالت می کند ، پس وقتی گفته شود : اطعمت زیداً ، کلام یک دلالت دارد و وقتی گفته شود : اطعمت زیداً عن الجوع ، کلام دارای دو دلالت می شود ، و همینطور اگر گفته شود : سقیته عن العطش ، یعنی سیراب و دور گرداندم او را از تشنگی ، و همینطور : عفی الله عنک ، یعنی پاک کند خداوند گناهان تو را و دور گرداند مکافات آنرا از تو ، و همینطور : غفر ک الله  و غفر الله لک و غفر الله عنک ، در اول و دوم فعل فقط یک دلالت دارد و معنی می شود : بپوشاند خداوند گناهان تو را ولی فعل سوم دارای دو دلالت است پس معنی می شود : بپوشاند خداوند گناهان تو را و دور گرداند مکافات آنرا از تو ، و بر همین منوال قیاس کن . در تمام این موارد و نظایر آن کلام دارای دو دلالت می شود از باب تضمین ، یکی صراحتاً که برای آن وضع شده و دیگری ضمناً بقرینه حرف عن ، و البته باب تضمین اختصاص به حرف عن ندارد بلکه در تمام  حروف جاری می شود. 

معنای غایت در آیه وضوء بر گرفته از کتاب نحو و آیات الاحکام تألیف صاحب وبلاگ

وَ أَيْدِيَکُمْ إِلَى الْمَرَافِقِ: لفظ ید در لغت موضوع است برای تمام این عضو شناخته شده از انگشتان تا بازو، ولی در عرف اختصاص به کفّ تا مچ پیدا کرده بدلیل اینکه وقتی گفته شود: دستت را نشان بده، کفّ را نشان می دهد نه بالاتر را و یا وقتی گفته شود: دست هایت را بشوی، انگشتان و کفّ را تا مچ می شوید، و گویا بهمین خاطر زجّاج گفته: الید من اطراف الاصابع الی الکفّ. (لسان/ مادّه ید) و بهمین خاطر خداوند در آیه تیمّم فرموده: فَامْسَحُوا بِوُجُوهِکُمْ وَ أَيْدِيکُمْ مِنْهُ، ولی در وضوء چون غسل بیشتر از مقدار عرفی بوده آنرا گسترش داده به مرافق تا توهّم نشود غسل کفّ فقط مراد است. (والله اعلم) بنابراین معلوم شد دلالت لفظ ید در عرف بر انگشتان تا مچ اظهر و آشکارتر است چون این مقدار غالباً آشکارتر از مافوق آن است و دلالت آشکارتر تبادر دارد و تبادر علامت حقیقت است لذا گفتیم لفظ ید حقیقت عرفیّه است در انگشتان تا مچ. و همچنین ابتداء ید در عرف از انگشتان حساب می شود چنانچه در مسح پا هیچ اختلافی نیست در اینکه ابتداء مسح از انگشتان به سمت کعب است. بنابراین در دست ابتداء شستشو از انگشتان است به سمت آرنج و منتهی الیه که غایت است آرنج است و فعل نبیّ صلّی الله علیه و آله و سلّم بیان کرده که ابتداء از آرنج است. ولی این صحیح نیست چون لازم می آید مخالفت فعل نبیّ با منطوق قرآن بنابراین دانسته می شود که الی برای مشخّص کردن مغسول است یعنی غایت غسل نیست چنانچه در آیه تیمّم اشاره کردیم یعنی برای اینکه توّهم نشود مراد شستن انگشتان تا کفّ است بلکه بالاتر تا آرنج مراد است بنابراین الی متعلّق به اغسلوا نمی شود و باید متعلّق آنرا محذوف و مقدّر بدانیم که عبارت است از: فاغسلوا ایدیکم مُجاوزین من الکفّ الی المرافق، بنابراین الی المرافق حال برای فاعل اغسلوا می شود. (البته در واقع کلمه مُجاوزین حال است و چون محذوف است از باب مسامحه گفته می شود الی حال است) و ندیدم کسی از اشکال آیه اینچنین تفصّی پیدا کرده باشد بلکه اصلاً متوجّه اشکال مخالفت فعل نبیّ با قرآن نشده اند و فقط گفته اند: الی برای تحدید مغسول است و فعل نبیّ بیان می کند که ابتداء غسل از آرنج است. بهرحال مرافق غایت قرار گرفته در واقع انتهای غایت چنانچه نحویین می گویند و غایت بمعنی مسافت و فاصله بین دو شیئ است و این معنی تأیید آن چیزی است که از معنای دست در عرف گفتیم که ابتدای آن از انگشتان است وبا این مطلب سهو آیت الله سبحانی معلوم می شود که گفته: مغیّا از آرنج به پائین است و غایت خود آرنج. (آیت الله سبحانی/ درس خارج اصول بحث مفهوم غایت/ اینترنت ) زیرا دیگر فاصله و مسافتی بین غایت و مغیّا نیست و گویا بخاطر فرار از التزام به وضوء اهل سنّت چنین گفته. و غایت گاهی وجودی است و آن زمانی است که آخر جزء شیئ موجود را غایت قرار دهیم و یا بعبارتی از جنس ماقبل باشد و گاهی عدمی است و آن زمانی است که اوّل جزء شیئ ملاقی با ماقبل که خارج از ماقبل است را غایت قرار دهیم و بعبارتی از جنس ماقبل نباشد، پس در صورت اوّل غایت داخل در حکم ماقبل است چون بعضی از ماقبل است مانند: مرافق در آیه و در صورت دوّم خارج از ما قبل است مانند آیه: ثُمَّ أَتِمُّوا الصِّيَامَ إِلَى اللَّيْلِ ﴿البقرة، 187

 و فقهاء معاصر مباحثی در رابطه با وجود مفهوم غایت و عدم آن و تفرقه بین اینکه غایت گاهی قید موضوع است و گاهی قید حکم و گاهی قید متعلّق حکم، ذکر می کنند که تماماً خالی از تحقیق است و اگر از موضوع کتاب خارج نمی شدیم بطلان آنها را ذکر می کردیم و البته در مقاله ای اختصاصی در موضوع مفهوم غایت در کلام نوشته ام که در وبلاگم: blogfa alnahv موجود است.

معنای حرف باء در آیه وضو بر گرفته از کتاب نحو و آیات الاحکام تألیف صاحب وبلاگ

وامسحوا برؤوسکم: مسح عبارت است از کشیدن دست بر شیئ، و قبلاً گفتیم وقتی فعل بدون حرف جرّ تعلّق به مفعول بگیرد تمام آنرا شامل می شود چنانچه وقتی گفته شود: صمت رجب، فهمیده می شود تمام ماه رجب را روزه گرفته و وقتی گفته شود: صمت فی رجب، فهمیده می شود بعضی از ماه را روزه گرفته است، و این معنی غیر قابل انکار است مگر از جانب کسیکه جهل به کلام عرب دارد، و همچنین زمانی که گفته شود: ضربت زیداً، فعل به تمام زید تعلّق می گیرد در حالیکه معقول و مفهوم از ضرب تعلّق به بعضی از زید است بنابراین ضربت زیداً مجاز است وبخاطر همین ابن جنّی گفته: اکثر اللغۀ مجاز. (خصائص العربیّۀ /ج2/450)لذا صحیح است بدل بعض آورده شود و گفته شود: ضربت زیداً رأسه، حال که این مطلب دانسته شد وقتی گفته شود: امسحوا رؤوسکم، فعل به تمام رأس تعلّق می گیرد و وقتی گفته شود: امسحوا برؤوسکم، تعلّق فعل به تمام رأس ازبین می رود بخاطر وجود حرف باء و جایز نیست حمل بر زیادت شود چون خلاف حکمت است و دارای معنای صحیحی که با حذف آن معنای کلام تغییر می کند یعنی حدّاقلّ با وجود باء کلام محتمل معنای الصاق ویا تبعیض است و زمانی که حذف شود این احتمال از بین می رود و این می فهماند که باء زائده نیست و از میان معانی مذکوره برای باء فقط دو معنای الصاق و تبعیض در اینجا احتمال دارد و معنای استعانت که بعضی فقهاء سنّی گفته به تقدیر: امسحوا برؤوسکم الماء از باب قلب و اصل کلام چنین بوده: امسحوا رؤوسکم بالماء، (ابن عربی/ احکام القرآن/ج2/ص571) دارای تکلّف است بخاطر تقدیری که معنای کلام بدون آن کامل و صحیح است و دارای تعسّف بخاطر قائل شدن به قلب در کلام و این بیراهه رفتن است، و این تکلّف و تعسّف را کسیکه به اسرار این علم شریف پی برده و به خبایای زوایای آن آگاهی دارد می فهمد و معنای الصاق یک معنای مستقلّی نیست در مقابل معانی دیگر بلکه معنائی است که در همه معانی جاری است یعنی اصل تمام معانی است لذا سیبویه گفته: وباء الجرّ انّما هی للالزاق و الاختلاط و ذلک قولک: خرجت بزید و دخلت بزید و ضربته بالسوط، الزقتَ ضربک ایّاه بالسوط، فما اتّسع من هذا فی الکلام فهذا اصله. (الکتاب- باب عدّۀ ما یکون علیه الکلام /ج2/ص365 ) لذا باء در خرجت بزید برای تعدیه است و در بالسوط برای استعانت ولی به تأویل الصاق برده، بنابراین کسانی که گفته اند: باء در آیه: وامسحوا برؤوسکم، برای الصاق است تحقیق نکرده اند و حتّی نحویین که در کتب نحو یکی از معانی باء را الصاق ذکر کرده اند تحقیق نکرده اند لذا امثله ای که برای این معنی ذکر کرده اند از قبیل: امسکت الحبل بیدی و امسکت بزید و مررت بزید و قُدته بعصاه و جذبته بشعره، پس در دو مثال اوّل باء برای استعانت است و معنای الصاق از لفظ امساک فهمیده می شود و در مثال سوّم برای تعدیه و در چهارم برای استعانت و در پنجم برای سبب، چون فعل استیفاء مفعول کرده پس معنی می شود: جذبته بسبب شعره، بنابراین معنای مناسب در آیه فقط تبعیض است که معنائی است که تمام کوفیین و عدّه ای از کبار نحویین بصریین و ادباء ذکر کرده اند چنانچه درتفرقه بین: اخذت ثوبه و اخذت بثوبه، فهمیده می شود و ازکسانی که منکر افاده باء معنای تبعیض است ابن برهان در شرح لمع ابن جنّی است که گفته: ومن زعم انّ الباء تفید التبعیض فقد جاء اهل اللّغۀ بما لایعرفونه فیقال له اخبرنی عن قوله تعالی: و اقسموا بالله (النور/53) و ارکبوا فیها بسم الله (هود/41) و فسبّح باسم ربّک العظیم ( الواقعة/96) و ....... ایّ تبعیض فی شیئ من هذا؟ (شرح اللمع/ج1/ص174) و این کلام شخصی است که تعصّب و عناد نسبت به شیعه چشم و شعور او را بسته والاّ جواب از سؤال او بسیار ساده است و آن اینکه: کسانیکه قائل بمعنای تبعیض هستند نمی گویند دائماً بمعنای تبعیض است بلکه در بعضی مواضع مفید تبعیض است از آن جمله آیه وضوء. و از آنچه ذکر شد دانسته می شود کلام فاضل سیوریّ که گفته: و التحقیق انّها تدلّ علی تضمین الفعل معنی الالصاق فکأنّه قال: الصقوا المسح برؤوسکم وذلک لایقتضی الاستیعاب و لا عدمه. (کنزالعرفان/ج1/ص10) خالی از تحقیق است، چون فعل مسح مفید لصوق است و تأویل: امسحوا برؤوسکم، به: الصقوا المسح برؤوسکم، جایز نیست چون معنای باء در مؤوّل برای تعدیه است و در آیه برای غیر تعدیه. وصاحب کتاب الصَعقۀ الغضبیّۀ فی الردّ علی منکری العربیّۀ برای ابطال معنای تبعیض در باء گفته: لنا علی المسئلۀ ادلّۀ، احدها: انّه یحسن تأکید معمول الباء بلفظ عامّ و لو کانت للتبعیض لم یحسن الا تری انّه یحسن: مسحت برأسی کلّه و لا یحسن: مسحت ببعض رأسی کلّه، الثانی انّ الاستثناء یدخل علی معمول الباء نحو: امسح برأسک الاّ ثلثه، و لو اقتضت التبعیض لما جاز الاستثناء لانّه اخراج بعض الجملۀ المعلومۀلفظاً او معنیً بالاّ و البعض مجهول لتردّده بین الاقلّ و الاکثر فلایحسن الاستثناء منه، الثالث: انّه یجوز: امسح برأسک کلّه و امسح ببعض رأسک، فلو اقتضت الباء التبعیض لکان الاوّل تناقضاً و الثانی تکراراً. ( الصعقۀ الغضبیّۀ / ص384 ) و جواب این است که در تمام مواردی که ذکر کرده به قرینه تأکید و استثناء و کلمه بعض، باء را بر زیادت و یا غیر تبعیض حمل می کنیم.

و از آیه دانسته می شود که مسح به بقیّۀ رطوبت مانده از غسل باید انجام شود نه به استیناف آب جدید چون رطوبت باقیمانده برای مسح کافی است و تجدید آب نیازمند دلیل.

حرمت مسّ کتابت قرآن بر شخص محدث، بر گرفته از کتاب نحو و آیات الاحکام تألیف صاحب وبلاگ

انّه لقرآن کریم فی کتاب مکنون لایمسّه الاّ المطهّرون تنزیل من ربّ العالمین. (الواقعۀ/77- 79)

کریم یعنی شریف، قال ابوجعفر النحّاس فی شرح معلّقۀ طرفۀ: والکریم الشریف الفاضل قال الله تعالی: ولقد کرّمنا بنی آدم، (الاسراء/70) ای شرّفناهم و فضّلناهم. (شرح المعلّقات / ج1 /ص82) و مکنون یعنی: پوشیده، غیرقابل دسترسی، بنابراین مراد از کتاب مکنون لوح محفوظ است و مؤیّد آن آیه شریفه: بل هو قرآن مجید فی لوح محفوظ. (البروج/21- 22) است، جمله: فی کتاب مکنون، صفت برای قرآن است یعنی این قرآن اصل آن در لوح محفوظ است و همچنین جمله: لایمسّه الاّ المطهّرون، نیز صفت دوّم برای قرآن و ضمیر منصوب در: لایمسّه راجع به قرآن است و جایز نیست صفت برای: کتاب مکنون باشد تا گفته شود مراد از: المطهّرون ملائکه است زیرا صفت در کلام برای تخصیص و یا توضیح موصوف ذکر می شود یعنی موصوف مقصود به ذکر است لذا هر مخصِّص و یا موضِّحی در کلام باشد باید حمل بر موصوف اوّل شود و الاّ لازم میآید تخصیص و یا توضیح توسّط چیزی که خود محتاج تخصیص و توضیح است یعنی کتاب مکنون صفت قرآن است یعنی مخصّص اوست واگر جمله: لایمسّه را صفت برای کتاب مکنون قرار دهیم به این معنی است که این موصوف که مخصّص ما قبلش است محتاج مخصّص است و چیزی محتاج تخصیص است که ابهام داشته باشد و لازمه آن تخصیص و یا توضیح شیئ مبهم توسّط مبهم است که باطل است، و تنزیل من ربّ العالمین صفت سوّم است و تنزیل بمعنی مفعول است یعنی بیان می کند مراد از قرآن همین کلام منزل و موجود در بین مردمان است بنابراین مراد از: المطهّرون، مردمان با طهارت هستند پس اثبات می شود حرمت مسّ کتابت قرآن بر شخص مُحدِث.

آیا جایز است نماز را بغیر عربی خواند؟ بر گرفته از کتاب نحو و آیات الاحکام تألیف صاحب وبلاگ

انّ هذا لفی الصحف الاولی صحف ابراهیم و موسی. (الاعلی/18-19)

ابو حنیفه به این آیه استدلال کرده بر جوازخواندن نماز به لغت غیر عربیّ، و طریق استدلال اینکه: هذا در آیه اشاره به معانی و احکام موجود در قرآن است که در صحف ابراهیم سریانی و در صحف موسی عبرانی است و مراد از تنزیل قرآن عمل به احکام آن است بنابراین جایز است آن احکام با لفظ غیر عربی اجراء شود. (البرهان فی علوم القرآن/ج4/ص131) گوییم: اگر این آیه شریفه: انّا جعلناه قرآناً عربیّاً لعلّکم تعقلون، (الزخرف/3) (که جعلنا در آن بمعنی صیّرنا است و لعلّکم علّت این تصییر است و می فهماند که خصوصیّت عربیّ بودن قرآن در تنزیل آن لحاظ گردیده) نبود، حرف ابوحنیفه مکانی از اعتبار را کسب می کرد.

تحقیق در معنای لفظ طهارت و نجاست از کتاب : علم نحو و آیات الاحکام تألیف صاحب وبلاگ

 تحقیق در معنای دو لفظ طهارت و نجاست ، پس گوییم: شکّی نیست در اینکه طهارت در اصطلاح متشرّعه یک مرتبه برای ازاله خبث استعمال می شود و مرتبه دیگر برای ازاله حدث بنابراین دارای دو معنای لغوی و شرعی است یعنی برای ازاله خبث معنای لغوی آن اراده می شود و برای ازاله حدث معنای شرعی آن و همینطور لفظ نجاست درلغت عرب موضوع است برای قذارت و در شرع موضوع است برای آنچه که مانع از صلوۀ است که به آن حدث گویند ودر بین متشرّعه هر دو معنی استعمال می شود مثل آیه شریفه: إِنَّمَا الْمُشْرِکُونَ نَجَسٌ ﴿التوبة، 28﴾ و واضح است که این نجاست اعتباری است و با آب پاک نمی شود بلکه با ایمان پاک می شود، بنابراین وضوء که رافع و مزیل حدث است یک طهارت است که شارع اعتبارکرده است و همینطور نوم که برای دخول در صلوة باید از آن تطهیرکرد نیز اعتبار شارع است، و همینطور شخص مرده نجاست بدن او اعتبار شرع است ولو اینکه قبل از مردن حمام بوده و هیچ قذارتی در بدن او نباشد و تغسیل او بنحو خاصّ طهارتی است که شارع اعتبار کرده است. بنابراین احکام طهارت و نجاست بعضی از آن اعتباری است که از آن به تعبّدی تعبیر می شود مثل نجاست مشرک و طهارت مؤمن و بعضی از آن حقیقی و خارجی است مثل نجاست قاذورات و طهارت از آن که ازاله عین موجود در خارج است، و شارع در طهارت و نجاست حقیقی و خارجی قطعاً نظافت و بهداشت فرد و جامعه را لحاظ کرده است چون عقل از پلیدی و آلودگی پرهیز می کند و مایل به پاکی و نظافت و بهداشت است و شارع نیز اعقل عقلاء است. نکته دیگر که مترتّب بر این تحقیق است این است که: آیا دستورات اسلام جنبه آموزشی دارد؟ به این معنی که اجازه می دهد طریق را در ادوار مختلف به اقتضای زمان و مکان تغییر دهیم و یا اینکه تعبّدی است؟ یعنی ملزم به انجام همان امور منصوصه در قرآن و حدیث در تمام زمان ها و مکان ها هستیم؟ و ظاهراً تعبّد در دین معنی ندارد و با اجتهاد منافات دارد و مانع پیشرفت جوامع می گردد در حالیکه عقب افتادگی عقلاً قبیح و مذموم است، درنهایت آن اموری که عقل به حکمت و علّت آن فعلاً پی نمی برد اجتهاد در آن نیز منتفی می گردد و بعنوان تعبّد به آن عمل می شود چنانچه گفته شده: اذا عجز الفقیه عن علّۀ الحکم قال هذا تعبّدیّ و اذا عجز النحویّ عنها قال هذا سماعیّ. و مؤیّد آنچه گفتیم آیه شریفه: وَ نَزَّلْنَا عَلَيْکَ الْکِتَابَ تِبْيَاناً لِکُلِّ شَيْ‌ءٍ ﴿النحل‏، 89﴾ است ومراد ( والله اعلم ) تبیان کلّ شیئ بالنصّ و الدلالۀ است چون همه امور منصوص علیها در قرآن نیست و همچنین حدیث: علینا القاء الاصول و علیکم ان یفرّعوا علیها، مؤیّد آنچه مذکور شد است و بیان ائمّۀ علیهم السلام نیز دلالت و استدلال عقلی خودشان بوده نه اینکه علم غیب داشته باشند در نهایت به مبانی علوم آگاهی داشتند و صحیح اجتهاد و استدلال می کردند ومؤیّد این معنی سؤال زراره رحمه الله از امام باقر علیه السلام است که پرسید: آیا مرا خبر نمی دهید به اینکه از کجا دانستید مسح به بعض سر است؟ و حضرت در پاسخ فرمود: چون خداوند تبارک و تعالی فرمود: فاغسلوا وجوهکم و ایدیکم الی المرافق، دانستیم که صورت و دست ها باید شسته شوند (چون تعلّق فعل به مفعول بدون واسطه حرف جرّ است بنابراین تمام مفعول را شامل می شود چنانچه خواهیم گفت) و زمانیکه فرمود: وامسحوا برؤوسکم، دانستیم که مسح به بعضی از رأس است بخاطر وجود حرف جرّ باء. و در کثیری از موارد حکم شرعی را بمناسبت زمان و مکان خودشان و یا حال اصحابشان بیان می کردند و یا مصادیقی بمقتضای حال از آیه قرآن تفسیر می کردند بنابراین انحصار در کلام ایشان نیست چنانچه کثیری از فقهاء گمان کرده اند ولذا گفته شده: کم ترک الاوّل للآخر شیئاً. و این کلام در غایت وثاقت است زیرا اگر نسبت به غیر معصوم اعتبار کنیم قطعاً علوم و تعقّل در طیّ قرون پیشرفت کرده و علماء سلف از آن آگاهی نداشته اند و اگر نسبت به معصوم اعتبار کنیم افراد و جامعه آن روزگار طاقت درک بسیاری از مسائل را نداشته است چنانچه حضرت عیسی سلام الله علیه به حواریّون در وداع خود گفت: باز بسی سخن ها دارم که بر شما بگویم لیک اکنون آنها را تاب نتوانید آورد. (یوحنّا/آیه 12/ص566 / ترجمه پیروز سیّار) حال بنابر آنچه ذکر شد و با پیشرفت علم پزشکی و بهداشت می توان به طهارت بعضی از نجاسات حکم کرد، مثلاً آب آلوده که دارای میکروب است و در لسان شرع از آن به شیئ نجس تعبیر شده است وقتی تصفیه و میکروب زدائی شود چنانچه با فاضلاب های شهری چنین می شود و قابل شرب می گردد، آیا باز می توان حکم به نجاست آن کرد؟ بلکه دلیلی بر نجاست وجود ندارد و همچنین نسبت به سگ وقتی هر ماه مورد معاینه و واکسینه پزشک مخصوص حیوانات قرار می گیرد و مانند انسانها از مرغ پخته با ادویه تغذیه می کند بطوری که هیچ میکروبی در لعاب دهان او یافت نشود چنانچه در کشورهای پیشرفته با اهل خانه هم غذا می شود و نوزادان با آن حیوان بزرگ می شوند، آیا باز می توان حکم به نجاست آن حیوان کرد بعد از اینکه فلسفه و علّت نجاسات حقیقی و خارجی را حفظ بهداشت فرد و جامعه در لسان شرع فرض کردیم؟ و احادیثی که پرهیز از سگ و لعاب دهان او کرده را می توان بر سگ ولگرد دارای میکروب گری و هاری حمل کرد خصوصاً که سگ تربیت شده صیّاد و پاسبان از سگ ولگرد در لسان شارع در بعضی احکام مستثنی است وصدوق رحمه الله نیز بین سگ شکارچی و غیر آن درنجاست تفرقه قایل است. چنانچه سیّد محمّد عاملی رحمه الله از او نقل کرده. (مدارک الاحکام/ج2/341). بنابراین مخالفتی با شرع نخواهد داشت. و این اجتهاد پویا و مستقلّ نامیده می شود بر خلاف اجتهاد در این زمان که اکثراً تقلید اجتهاد فقهاء سلف است. و البته مبنای این بحث برگرفته از تحقیقی بود که یکی از فضلای معاصر بعنوان مقاله نوشته بود که بعنوان قدردانی لازم است متذکّر شوم. (صالحی نعمت الله/ بحثی اجتهادی در طهارت و نجاست/ اینترنت- پایگاه تخصصی مجلات نور/ موضوع فقه و اصول – مقالات ) و استطراداً ذکر شد و الاّ خارج از قواعد نحویّ است که بنای کار ما در این کتاب است.