یکی از اشخاص درحوزه علمیه مشهد مقاله ای درانتقاد از روش آموزشی یکی از مدارس این شهر خطاب به مدیر آن نوشته بود و درواقع آن مقاله را بهانه ای برای هجو علوم خصوصا علم نحو قرار داده بود و آن مدیر مقاله را بمن داد تا نظر مرا جویا شود و من ردّی بر آن نگاشتم که در زیر ملاحظه می کنید. درضمن آن مقاله بدون هیچ تغییر و یا تصرفی ذکر و بعد جواب آن نوشته می شود.
آن شخص نوشته بود:
بسم الله الرحمن الرحیم – سلام علیکم و رحمة الله و برکاته
عن المعلّی بن خنیس قال قلت لابی عبدالله ع ما حقّ المؤمن علی المؤمن قال إنّی علیه شفیق إنّی اخاف أن تعلم و لاتعمل و تضیّع و لاتحفظ قال فقلت لا حول ولا قوّة الّا بالله قال للمؤمن علی المؤمن سبعۀ حقوق واجبۀ ولیس منها حقّ الّا وهو واجب علی اخیه إن ضیّع منها حقّاً خرج من ولایۀ الله وترک طاعته ولم یکن له فیها نصیب ، ایسر حقّ منها أن تحبّ له ما تحبّ لنفسک و أن تکره له ما تکرهه لنفسک و الثانی أن تعینه بنفسک و مالک و لسانک و یدیک و رجلیک و الثالث أن تتّبع رضاه و تجتنب سخطه و تطیع امره و الرابع أن تکون عینه و دلیله و مرآته و الخامس أن لاتشبع و یجوع و تروی و یظمأ و تکتسی و یعری و السادس أن یکون لک خادم و لیس له خادم و لک امرأۀ تقوم علیک و لیس له امرأۀ تقوم علیه أن تبعث خادمک یغسل ثیابه و یصنع طعامه و یهیّئ فراشه و السابع أن تبرّ قسمه و تجیب دعوته و تعود مرضته و تشهد جنازته و إن کانت له حاجۀ تبادر مبادرۀ إلی قضائها و لاتکلّفه أن یسألکها فإذا فعلت ذلک وصلت ولایتک بولایته و ولایته بولایتک
خواستم با آوردن این روایت آنچه که بنده را وادار به نوشتن این نامه کرده بود برای شما بیان کرده باشم و بگویم که الله تبارک وتعالی شاهد است که بنده حقیر جز قصد خیر و نفع رسانی به شما چیز دیگری مدّ نظرم نیست اگرهم درجائی به خطا رفتم این روایت که حضرت فرمودند لیس من طلب الحقّ فاخطأه کمن طلب الباطل فاصابه را به خاطر داشته باشید، آنچه بنده از مدیریّت شما دراین مدرسه دیدم حاکی از مبنائی است که بنده حقیر به دلایلی که عرض خواهم کرد آن را قبول ندارم، ادّعای بنده درمورد یکی از مبانی شما به صورت شفّاف و برهانی: شما طلب علم را واجب می دانید و بعد می فرمائید که مثلاً طلبه درشب درسی نباید مرخصی بگیرد هرطلبه باید پیش مطالعه پس مطالعه پیش باحثه و مباحثه داشته باشد به عبارت دیگر می گوئید الدرس حرف و التکرار الف، اینها را که در کنار آن فرمایش شما مبنی بر وجوب طلب علم قراردهیم نتیجه این می شود که یا نظر شما این است که علمی که شما به آن قائلید همینها هستند و یا اینها مقدّمه های لازم و واجب آن علم مطلوب هستند. درهرصورت هرکدام از این نتیجه ها که مبنای شما باشد باطل است و با روایات وآیات قرآن از نظر بنده حقیر مطابق در نمی آید.
دلایل بنده بر ردّ این مبنا: اگرشما به آن نتیجه اوّل یعنی اینکه همین درسهای حوزه را علم بدانید قائل باشید که حتماً نیستید، این مخالف حتّی ادّعای بزرگان همین حوزه است چون آنها هم اینها را علم نمی دانند فقط ارزش ابزاری به این علوم داده اند چون تقریباً یقین دارم شما اعتقادتان این نیست از این مورد بحث نمی کنم ولی اگر در این زمینه شبهه ای بود بنده حاضرم پاسخ بگویم. پس فقط یک نتیجه از سخنان شما که در بالا نقل شد و بنده بارها آنها را از خودتان شنیده ام می شود گرفت و آن اینکه این علوم حوزه ارزش ابزاری دارند و لاغیر.
سؤال: آیا فهم آیات و روایات ائمّۀ علیهم السلام نیاز به ابزار دارد؟
قبل از اینکه به این سؤال پاسخ دهم باید یک نکته بسیار دقیق و مهمّ مورد بحث قرار بگیرد و آن اینکه آیا مطلق فهم جدای از بحث فهم آیه یا روایت، مطلق تعقّل جدای از بحث تعقّل در آیات و روایات، آیا اینها هم نیاز به مقدّمه دارند؟
اگر کسی بخواهد برای فهم مقدّمه ای جز تحسّس و تعقّل و انصاف و حقّ طلبی که الله تبارک و تعالی در هر انسانی از ابتدای خلقش گذاشته آنجا که فرمود: الم نجعل له عینین، و فرمود: و تحسّسوا عن یوسف، و فرمود: اوّل مخلوق عقل است و خطاب به عقل فرمود: بک اثیب و بک اعاقب، و فرمود: فاقم وجهک للدّین حنیفاً فطرۀ الله الّتی فطر الناس علیها، و فرمود: الهمها فجورها و تقواها، مقدّمه ای دیگر (فهم) خارج از وجود انسان قائل شود یعنی فهم دیگری را مقدّمه فهم دیگر کند یا مستلزم دور می شود یا تسلسل و هردو پرواضح است که از محالات عقلیّۀ هستند. پس خود فهم اوّلیّۀ نیاز فهم دیگری ندارد و از ضرورات اوّلیّۀ است که باید قائل به این شویم که فهم هر کس برای او حجّت است البتّه فقط هر کس خودش می تواند بفهمد که آیا من بینی و بین الله این را می فهمم یا نمی فهمم؟
حال بپردازیم به فهم آیات و روایات: هرکس با یکبار مراجعه به قرآن یا متون روائی اصیل می تواند بفهمد که زبان قرآن غیر از زبان ما و عربی است در اینجا در حقیقت با بکار گیری حسّ و عقل شخص می فهمد که باید عربی یاد بگیرد، این معنی هم در روایت آمده که: تعلّموا العربیّۀ، البتّه از آن طرف هم داریم که: من انهمک فی النحو سلب الخشوع، کسیکه غور در نحو کند خشوع از او سلب می شود. ما با همان حسّ و عقل شروع به خواندن ادبیّات می کنیم البتّه مقداری که خواندیم این قدرت را بدست خواهیم آورد که بفهمیم کجایش مفید است و کجایش مفت هم نمیارزد و این را بگویم که بعداز چند سال تدریس ادبیّات ادّعا دارم که بسیاری از این قاعده ها و حرف ها که در مغنی و امثال آن نقل شده هیچ مدرک و مأخذی ندارد وبرای آن دلایل زیادی هم دارم که قابل بحث است. به هرحال اصل ادبیّات عرب عقلاً و شرعاً ثابت است و این را یقین بدانید که اجبار طلبه ها براینکه مثلاً مغنی را یا ابن عقیل را مباحثه کنند به آن صورت خاصّ، مطالعه کنند به آن صورت خاصّ، مسئولیّتی دارد بسیار سنگین واز آن طرف آماده نکردن زمینه برای بسیار خواندن روایات جهت تقویت ادبیّات ظلمی است بزرگ در حقّ ادبیّات طلبه ها، پس دراینکه اصل ادبیّات مقدّمه فهم روایات است شکّی نیست ولی هر علم اصطلاحی دیگری را خواستیم مقدّمه فهم روایات قرار دهیم باید از همین روایات و آیات و یا از عقل شفّاف اثبات شود.
امّا در مورد بقیّه مقدّمات مثلاً علم اصول که ادّعا داریم روش فهم از روایات را به ما می دهد بنده باید سؤال کنم آیا خود ائمّه و قرآن روشی داده اند یا خیر؟ اگر بگوئید نداده اند یکی از مهمترین مسائل دین را ائمّه نگفته اند و دین را ناقص گذاشته اند، به قول آقایان تأخیر از وقت بیان لازم می آید، که حتماً این نیست، اگر ائمّه علیهم السلام روش داده اند ما همان را که ائمّه گفته اند می خوانیم، اگر بگوئید: خوب اصول هم همان است که ائمّه گفته اند، این فقط صرف ادّعا است و باید اثبات شود.
بگذریم که ما هم اصول خوانده ایم و ندیدیم که روش بحث روش روائی باشد بلکه خلافش را بسیار دیدیم و بنده حسّ خودم را نمی توانم انکار کنم، البتّه این را بگویم که خود احادیث و روایات ابزاری را برای فهم حدیث ذکر کرده اند که ذیلاً ذکر می شود: 1- بکارگیری دقیق حواسّ، یا بنیّ اذهبوا فتحسّسوا من یوسف و اخیه و لاتیأسوا من روح الله إنّه لاییأس من روح الله الّا القوم الکافرون. (یوسف/87)
ازبزرگترین سرمایه های ما حواسّ ماست که باید برای شنیدن حقّ، دیدن حقّ آماده باشند برای یافتن گمشده راهی جز بکارگیری دقیق حواسّ نداریم به قرآن نگاه کنیم ببینیم که چه بسیار است که حوادثی که برای ما پیش پا افتاده است با دقّت درآنها په معارف بلندی را اثبات می کند، ما باید پیوسته در روایات، آیات، حوادث پیرامونمان بسیار دقّت کنیم اگر اینکار را انجام دادیم کم کم حواسّمان قویّ شده و چشم و گوشمان برای دریافت حقایق باز خواهد شد.
2- بکارگیری دقیق عقل در مطلب دریافتی، إنّ فی خلق السموات و الارض و اختلاف اللیل و النهار و الفلک الّتی تجری فی البحر بما ینفع الناس و ما أنزل الله من السماء من ماء فأحیا به الارض بعد موتها و بثّ فیها من کلّ دابّۀ و تصریف الریاح و السحاب المسخّر بین السماء و الارض لآیات لقوم یعقلون. (البقره/164)
آیات برای قومی است که اهل تعقّلند و تعقّل هر انسانی منوط به این نیست که کسی تعقّل را به او یاد بدهد چون خدا انسان را عاقل آفریده، عقل اوّلین مخلوق خدا بوده و هر انسان دارای عقلی می تواند تعقّل کند البتّه بیان این نکته ضروری است تعقّل نیاز به موادّ خام صحیح و علم دارد و هرکه موادّ خامش بیشتر و دقّت حواسّش بیشتر، قدرت تعقّل او نیز بیشتر خواهد بود و چه زیبا این حقیقت را قرآن بیان کرده است آنجا که در سوره عنکبوت فرمود: وتلک الامثال نضربها للنّاس و ما یعقلها إلّا العالمون. (العنکبوت/43)
3- استادی که کثیرالقدم در امر اهل بیت علیهم السلام باشد، همانطور که در روایت زیر بیان شده:
نوادرالاخبار فیما یتعلّق باصول الدین النصّ 36 باب مأخذ العلم ...... ص : 33
الکشّی عن احمد بن حاتم بن ماهویه قال: کتبت الی الهادی علیه السلام اسئله عمّن آخذ معالم دینی؟ (کتب اخوه ایضاً بذلک) فکتب الیهما: فهمت ما ذکرتما فاعتمدا فی دینکما علی مسنّ فی حبّنا و کلّ کثیرالقدم فی امرنا، فإنّهم کافوکما إن شاءالله تعالی.
4- تقوی، بسیار واضح است که لایمسّه إلّا المطهّرون. (الواقعه/79)
مطمئنّاً اگر جان ما خالی از هوی و هوس باشد، خالی از شوائب اوهام باشد، خالی از پیش زمینه ها باشد، تسرّع در نظر دادن و ردّ کردن نداشته باشیم بهتر و کاملتر می توانیم مطالب را بفهمیم، ما باید اذعان به این مطلب کنیم که اگر گناه کنیم و وظایف را درست انجام ندهیم فهم ما از ما گرفته خواهد شد، به این روایت دقّت کنید: کافی (ط-دارالحدیث) ج 15/ 768 حدیث اسلام علیّ علیه السلام ....... ص: 750
علی بن ابراهیم عن ابیه عن القاسم بن محمّد عن سلیمان بن داوود المنقریّ عن حمّاد عن ابی عبدالله علیه السلام قال: قال لقمان لإبنه إذا سافرت مع قوم فاکثر استشارتک ایّاهم فی امرک و امورهم و اکثر التبسّم فی وجوههم و کن کریماً علی زادک و إذا دعوک فاجبهم و إذا استعانو بک فاعنهم و اغلبهم بثلاث: بطول الصمت و کثرۀ الصلوۀ و سخاء النفس بما معک من دابّۀ او مال او زاد و اذا استشهدوک علی الحقّ فاشهد لهم و اجهد رأیک لهم إذا استشاروک ثمّ لاتعزم حتّی تثبّتَ و تنظر و لاتُجب فی مشورة حتّی تقوم فیها و تقعد و تنام و تأکل و تصلّی و انت مستعمل فکرک و حکمتک فی مشورته فإنّ من لم یمحّض النصیحۀ لمن استشاره سلبه الله تبارک و تعالی رأیه و نزع عنه الامانة.
نتیجه اینکه هر ابزاری که فهم دین به آن محتاج است را ائمّه بیان کرده اند و غیر آن نه اینکه ابزار نیست بلکه وقت تلف کردن محض و مُضرّ استبه روح از عبودیّت. پایان
جواب صاحب وبلاگ :
بسم الله الرحمن الرحیم
با سلام-
مقاله ای که درمورد هجو علوم خصوصاً علم نحو نوشته بودید را با ادبیات ضعیفی که داشت خواندم ولازم دیدم جواب
آنرا ذکرکنم تا باعث گمراهی دیگران نشود.
درصفحه اول خط سوم حدیثی ذکرکرده اید: لیس من طلب الحقّ فاخطأ کمن طلب الباطل فاصاب ، وازحدیث دیگرغافل
بوده اید : من عمل بغیرعلم کان ما یفسد اکثر ممّا یصلح ، مراد ازعلم دراین حدیث چیست ؟ مسلّما مراد همان قوانینی
است که اهل خبره از هر صنفی آنرا تدوین کرده اند تا دیگران با یادگیری آن امور خود وجامعه را به طور صحیح انجام
دهند ودرحدیثی دیگر حضرت فرمودند : وددت ان ضربت رؤوس اصحابی بالسیاط حتّی یتعلّموا ، مراد تعلم چه چیزی
است؟ قطعا مراد تعلم اقوال علماء است واگرچه غایت مطلوب ازآن حفظ قیل وقال نیست ولی مسلمّا همین قیل وقال ابزار
رشد فکر وعقل است که بدون آن انسان نمی تواند کسب کمالات کند مگربا معجزه الهی که حرفی دیگراست وعقل سلیم
خودرا معطّل آن نمی کند . حال اسم این قیل وقال ها را فضل بگذارید ویا علم ، درهرصورت تحصیل آن لازم است .
نگوئید مقداری از آن کفایت می کند، زیرا گوئیم به کسی عالم گویند که در هرعلمی متضلّع ودارای قدمی راسخ باشد
چنانچه امام علیه السلام به همه اصحاب خود اجازه مناظره با مخالفین را نمی دادند چون شکست می خوردند وسبب وهن
مذهب می شد وامام بعضی اصحاب خودرا مانند هشام بن حکم را به سبب همین علومی که شما تحصیل آنرا مذمّت میکنید
مدح می کردند .
درصفحه اول خط 14 گفته اید:بزرگان حوزه این ها را علم نمیدانند وفقط ارزش ابزاری به این علوم داده اند، شما خود
اعتراف کرده اید که این ها علم است پس چگونه منکر علم بودن آنها هستید؟ این اعتراف به قلب وانکار به زبان است.
وبعد ازباب الزام خصم گفته اید: این علوم حوزوی ارزش ابزاری دارند ولا غیر. ودرجواب باید بگویم تمام علوم ابزار
هستند مثلا فقه واصول ابزارهستند برای کشف تکالیف و حتّی احادیث ابزارهستند برای رسیدن به کمال انسانی لذا اگر
کسی فقط حافظ وبلکه مفسّر احادیث باشد ولی به مضمون آن عمل نکند هیچ فائده ای ندارد ومصداق آیه شریفه : مثلهم
کمثل الحماریحمل اسفاراً ، قرار میگیرد وازاین بالاترخود قرآن ابزاراست برای کسب توحید آیا جزاین است که قرآن
دستوراتی داده که بوسیله عمل به آنها به سعادت دارین نائل میشویم؟ لذا اگرکسی قرآن را با تجوید وقراءآت رسیده بلد
باشد وتمام کتب تفسیر را ازحفظ باشد ولی به مضمون قرآن عمل نکند هیچ کمالی کسب نکرده بلکه مانند بلعم باعورا
میشود. بنابراین علوم عربیت ابزارفهم قرآن وخودقرآن ابزارکسب توحید است واگرغیرازاین بود نیازی به تنزیل قرآن
نبود بلکه طبق گفته شما هرانسانی با عقلی که خداوند به او عطا کرده به سعادت می رسید.
وبعد سؤالی مطرح کرده اید : آیا فهم آیات و روایات نیاز به ابزار دارد؟ درجواب گویم البته که نیازبه ابزارفهم دارد به دو
دلیل ، اول : زبان قرآن با زبان ما فرق دارد بنابراین علم نحو ابزارفهم قرآن وحدیث است . وبخاطرهمین ابن سعید حلّی
رحمه الله درکتاب نزهۀ الناظرتعلم علوم عربیت را ازاین حیث عبادت شمرده است.
ودلیل دوم اینکه : باید شرایط اجتماعی و سیاسی و احوال وروحیّات راوی ویا سائل ازامام را دانست وچون امام با رعایت
این امورجواب می دادند بنابراین برای فهم صحیح ازکلام امام باید ابزاری که این اموررا برای ما آشکارمیکند را آموخت
که همان علم هرمنوتیک است که هم برای فهم بهترقرآن بکارمیاید وهم حدیث واگرچه بعضی فقهاء معاصربکارگیری این
علم را درقرآن ممنوع می داند به توهّم اینکه علم هرمنوتیک ابزارفهم کلام بشراست وقرآن کلام غیربشراست ، ولی در
جواب باید گفت: اگرچه ازغیربشرصادرشده است ولی مطابق با کلام بشرواحوال وحوادثی که بربشرعارض میشود نازل
شده است وقطعا اموروحوادث این دنیا درتنزیل آن نقش داشته است وعلم هرمنوتیک این احوال وحوادث را بیان میکند.
وبعد سؤالی را به صورت مغالطه عمدا یا سهوا بیان کردید : آیا مطلق فهم نیاز به مقدمه یا ابزاردارد؟ درجواب گویم بله
مقدمه فهم عقل است وعقل دو قسم است : مطبوع و مسموع و آنچه ذکرکرده اید که خداوند اشرف ازعقل خلق نکرده همان
عقل مطبوع است که فقدان آن رافع تکلیف است واگرکسی نداشت فهم ندارد مثل شخص دیوانه و درتعریف آن گفته شده:
القوّة المتهیّئة لقبول العلم وشما برای اثبات عقل درفطرة انسان استدلال کرده اید به آیه شریفه: الم نجعل له عینین ، که غلط
است زیرا چشم انسان ابزاربرای کسب علم است که همان عقل مسموع است وبه همین معنی این حدیث اشاره می کند :
ما کسب احد شیئاً افضل من عقل یهدیه الی هدی او یردّه عن ردی ، زیرا اگرعقل مطبوع وفطری مراد بود که قابل کسب
نبود وبه همین معنی آیه شریفه اشاره دارد : وما یعقلها الّا العالمون ، وشما تمییز بین این دو نکرده اید بلکه خلط کرده اید
وگرنه چگونه خداوند فرموده : صمّ بکم عمی فهم لا یعقلون ، کفّار دارای عقل فطری هستند پس مراد : لایعلمون است.
بنابراین استلزامی که قرارداده اید : فهم اگرمقدمه فهم شود یا دور لازم میاید ویا تسلسل ، مردود است وناشی ازعدم تمییز
بین عقل وفهم وادراک وعلم است ، که به ترتیب هرکدام مقدمه برای دیگری است ومراد ازعقل دراینجا عقل فطری است.
وبعد گفته اید : فهم هرکس برای او حجّت است، واین کلام درغایت سقوط ودارای خطربزرگی است چون سبب میشود هر
کس به راهی که توهّم کرده صحیح است ، برود ولازمه این کلام تصحیح تمام مذاهب وابطال تمام شرایع است .
وبعد گفته اید : هرکس با مراجعه به قرآن وروایات به کمک حسّ وعقل می فهمد که باید عربی یاد بگیرد ، شما عمداً کلمه
حسّ وعقل را ذکر کرده اید تا به خواننده القاء کنید که حسّ وعقل درفهم مستقل اند ونیازی به تعلّم علوم نیست که ابطال آن
گذشت .
وبعد برای تخریب علم شریف نحو که ازاهمّ علوم است چون کلید فهم قرآن است ، مانند کسانیکه عاجز از درک اسرار
غامض این علم هستند متمسّک به یک کلامی به عنوان حدیث شده اید : من انهمک فی النحو سلب خشوعه ، این کلامی
است جعلی وتمسّک به آن افتراء به پیامبر است ، زیرا این علم شریف توسط امیرالمؤمنین بعداز رحلت پیامبروضع شد
وبعضی آنرا اِسناد به ائمّه علیهم السلام می دهند پس گویم این علم درخارج ازمدینه یعنی بصره وکوفه نشو ونموّ پیدا کرد
به حیثی که وقتی از ابن یعیش نحوی شارح مفصّل ازقول ابن بَرهان دراول شرح لمع که گفته : النحویون جنس تحته ثلاثة
انواع مدنیّون وبصریّون وکوفیّون ، سؤال شد : مدنیّون چه کسانی هستند؟ سکوت طولانی کرد وگفت : لا اعرف لاهل
المدینة مقالة فی النحو. وهمچنین از اصمعی نقل شده که گفت : اقمت بالمدینة زماناً ما رأیت بها قصیدة واحدة صحیحة الّا
مصحّفة او مصنوعة ، یعنی درمدتی که درشهرمدینه مستقر بودم یک قصیده صحیح ندیدم یعنی هرچه دیدم یا غلط بود
بخاطر جهل راویان آن به کلام عرب ویا جعلی بود ، بنابراین چگونه امام علیه السلام اصحابش را ازتعلّم این علم که سبب
حفظ لسان ازخطا ست ملامت کند؟
وبعد گفته اید : مقداری که ادبیات خواندیم قدرتی بدست میاوریم که می فهمیم چه ابوابی از علوم ادبی با ارزش است وچه
ابوابی ازآن بی ارزش ، وشما آن مقدار را بیان نکرده اید؟ اگرمنظورتان همان دو یا سه سالی است که درحوزه ادبیات
خوانده میشود پس باید بگویم حقیقت علم نحو را درک نکرده اید بلکه ازعلم نحو چیزی جز یکسری قواعد خلاصه شده
کسب نکرده اید که فقط بدرد فهم کتب فقهی میخورد نه فهم قرآن زیرا ادبیات قرآن با کتب فقهی فرق دارد وسزاوار است
مقاله ای که بصورت خلاصه و شبه مدخل در اهمیّت علوم عربیّت درفهم قرآن و حدیث نوشته ام را مطالعه کنید البته در
وبلاگم به آدرس : مراجعه کنید . alnahv blogfa
وبعد ادّعاء کرده اید که بعد از چندسال تدریس ادبیات بسیاری ازاین قواعد واستدلالات نحویین مدرک ومأخذی ندارد ،
درجواب گویم متأسفانه تدریس شما مانند تدریس اکثر مردم چیزی جز قراءة الفاظ کتاب برای شاگردان نبوده والّا به چنین
نتیجه ای نمی رسیدید ، واین حرف را کسی به شما میزند که درعلم نحو بسیارغورکرده ومانند خود را دراین زمان سراغ
ندارد واین ادّعاء از مراجعه به کتبی که در علم نحو نوشته ام ثابت می شود .
وبعد گفته اید : آماده نکردن زمینه برای بسیارخواندن روایات جهت تقویت ادبیات ظلمی است بزرگ درحقّ ادبیات طلاب،
درجواب گویم : با این کلام واقع شدید دردوری که از آن فرار کرده بودید ، زیرا با عقل وحسّ ادّعا کردید که ادبیات برای
فهم روایات است ودراینجا می گوئید روایات را باید خواند تا ادبیات فهمیده شود .
وبعد گفته اید: پس دراینکه اصل ادبیات مقدمه فهم روایات است شکّی نیست ، وشما با این کلام حرف خودرا درصفحه اول
سطر18 که گفته بودید: سؤال آیا فهم آیات وروایات نیاز به ابزار دارد ؟ را نقض کردید ، چون درآنجا ادّعا کردید که فهم
مستقل وبی نیاز از ابزاراست ودراینجا نیاز فهم به ابزار را بلا شک می دانید واین حاکی از اضطراب خاطر شماست .
وبعد گفته اید : ولی هرعلم اصطلاحی دیگری را خواستیم مقدمه فهم روایات قرار دهیم باید ازهمین روایات اثبات شود.
وبرای بار دوم گرفتاردور شدید ، زیرا فهم روایات را منوط به علم اصطلاحی کردید و فهم مقدمه بودن آن علم را منوط
به روایات .
وبعد درمورد علم اصول گفته اید:اگرائمّه علیهم السلام برای فهم احکام روشی نداده اند پس یکی ازمهمترین مسائل شریعت
را مهمل گذارده اند ودین را ناقص گذارده اند .
درجواب گویم:اوّلا نقصان واتمام دین به دست ائمّه نیست بلکه وظیفه ایشان محافظت وتبیین دین رسول الله است واین کلام
غلوّ وبه کلام وعّاظ بیشترشبیه است تا به برهان وثانیا بسیاری ازعلوم بعد ازائمّه ودرزمان انسداد علم پدید آمد .
وبعد گفته اید: واگرائمّه علیهم السلام روش فهم احکام را بیان کرده اند پس ما همان روش را اخذ میکنیم ، وبعد گفته اید:ما
اصول خوانده ایم وندیدیم روش بحث روائی باشد.
درجواب گویم : یکی ازادلّه احکام عقل است واکثرمباحث علم اصول عقلی است واین روش عقلی ازکلام امام علیه السلام
فهمیده میشود که فرمود: علینا القاء الاصول وعلیکم ان یتفرّعوا ، تفریع براصول ملقاة من جانب الائمّه عقلی است ، واگر
این علم اصول چنانچه اخباریین گفته اند متروک وکنارگذارده شود تبعات فاسدی پدیدار میشود که مهمترین آن کنارگذاشتن
قرآن است چنانچه اخباریین گفته اند ظواهرقرآن حجّت نیست چون ما نمی فهمیم. قال الله تعالی حکایة عن نبیّه : یا ربّ انّ
قومی اتّخذوا هذا القرآن مهجوراً .
وبعد 4 روش وابزار برای فهم حدیث ذکرکرده اید:
1-بکارگیری دقیق حواسّ واستشهاد کرده اید به آیه شریفه: یا بنیّ اذهبوا فتحسّسوا من یوسف .
درجواب گویم:اگرمراد شما حواسّ خمس ظاهری است، پس آنها ابزار ادراک اعراض محسوسة است وعلوم بااین حواسّ
درک نمی شود چنانچه زوجیّت عدد 4 با هیچکدام ازاین حواسّ درک نمی شود والبته چون این حواسّ ابزار و مدارک علم
هستند گاهی از آنان تعبیربه علم می شود مثل آیه شریفه که مراد از: تحسّسوا ، تعرّفوا است ومثل آیه شریفه : فلمّا احسّ
عیسی منهم الکفر، یعنی: عرف منهم الکفر. بنابراین آنچه گفته اید: کم کم حواسّمان قوی شده وچشم وگوشمان برای دریافت
حقایق باز خواهد شد، مراد ازکشف حقایق ازحوادث پیرامونمان عبرت گرفتن است نه آنچه شما تفهّم وتعقّل کرده اید واین
کج فهمی بخاطرعدم کسب علوم است بنابراین چگونه ادّعای ارشاد دیگران را دارید؟
2-به کارگیری دقیق عقل درمطالب دریافتی، واستشهاد کرده اید به آیه شریفه: لآیات لقوم یعقلون .
درجواب گویم: خودتان اعتراف کرده اید که تعقّل نیاز به موادّ خام صحیح وعلم دارد واگرچه مراد از موادّ خام را بیان
نکرده اید .
3-استادی که کثیر القدم درامر اهل بیت علیهم السلام باشد واستشهاد کرده اید به حدیث : وکلّ کثیرالقدم فی امرنا .
درجواب گویم : مراد ازکثیرالقدم درامراهل بیت ، کسی است که عمری را درراه فراگیری علوم ومعارف اهل بیت
سپری کرده است ، نه کسیکه عمری را فقط درادّعای محبت ائمّه سپری کرده بدون اینکه ازعلوم ومعارف ایشان
چیزی کسب کرده باشد درنهایت فقط راوی الفاظ ایشان بوده نه داری مضمون کلامشان که ظاهرا مراد شما همین
قسم دوم است چون نمی خواهید زحمت فهم علوم واستدلالات علماء را بکشید وفقط دنبال کسب ثواب هستید .
4-تقوی ، ودراستدلال گفته اید : بسیارواضح است که لایمسّه الّا المطهّرون ، ودرآخرکلامتان گفته اید : اگرگناه
کنیم ووظایف را درست انجام ندهیم فهم ما از ما گرفته میشود وبعد استشهاد کرده اید به نصیحت لقمان به پسرش
که درآخرآن گفته: فانّ من لم یمحض النصیحة لمن استشاره سلبه الله تعالی رأیه ونزع عنه الامانة .
درجواب گویم : اوّلا تقوی به تنهائی نمی تواند انسان را به کمال برساند بلکه باید همراه علم باشد وشما ادّعا دارید
که تقوی موجب علم درانسان است که اشتباه است چه بسا تقوی بدون علم موجب عُجب وگمراهی میشود چنانچه
حضرت امیرالمؤمنین سلام الله علیه فرمود: دو کس پشت مرا شکست : عالم متهتّک وجاهل متنسّک ، ازاین دانسته
میشود که علم وتقوی باید همراه هم باشند تا انسان به کمال برسد وشاید حدیث : لیس العلم فی السماء لینزل الیکم ولا
فی تخوم الارض لیظهرلکم بل هو نور یقذفه الله تعالی فی قلب من یشاء ، به ذهن شما دراین مقام خطورکند که گویم:
واضح است که خداوند این نور را به قلب مستعدّ و پاکیزه قرار می دهد واستعداد به کسب همین علومی است که شما
درصدد مذمّت آن هستید وپاکیزگی دل به کسب تقوی است .
وثانیا درآخرحدیث لقمان علیه السلام سلب رأی وامانة مسبّب ازخیانت درمشورت است واگرچه گناه است ولی برای
آنچه مقصود شماست کافی نیست .
ودرنتیجه گیری گفته اید : هرابزاری که فهم دین به آن محتاج است را ائمّه بیان کرده اند وتحصیل غیرآن اتلاف عمراست.
درجواب گویم : این ادّعای شما ازروی تعصّب وغلوّ نسبت به ائمّه است وگرنه چرا این ادّعا را نسبت به پیامبرنمی کنید؟
درحالیکه اکمال دین وظیفه ایشان بود نه ائمّه واگرواقعا چنین باشد که ادّعا میکنید هیچ عقل سلیمی تجویزنمی کند که انسان
عمری را بدون تحصیل علم سپری کند تا بقول شما کم کم به علم حقیقی برسد وآیا استعداد رسیدن پیدا کند یا نکند؟
وچنانچه قبلا گفتیم کسب آن علم حقیقی بدون ابزارممکن نیست مگربا معجزه .
ودرآخرچند آیه ازقرآن ذکرمیکنم که شما با ادبیاتی که خوانده اید وبقول خودتان چندین سال تحصیل کرده اید ویا با احادیث
موجود آنرا معنی کنید:
1-لا تقربوا الصلوة وانتم سکاری حتی تعلموا ما تقولون ولا جنباً الّا عابری سبیل حتّی تغتسلوا ، مراد از الصلوة چیست؟
اگرمراد همین افعال همراه با اذکارباشد با عابری سبیل مناسبت ندارد واگرمراد موضع صلوة باشد مثل : بیع وصلوات
با حتّی تعلموا ما تقولون مناسبت ندارد .
2-ووصّینا الانسان بوالدیه احساناً حملته امّه کرهاً و وضعته کرهاً وحمله وفصاله ثلاثون شهراً حتّی اذا بلغ اشدّه وبلغ
اربعین سنة قال ربّ اوزعنی ان اشکرنعمتک ، حتّی غایت است وهرغایتی مغیّی دارد مغیّی چیست ؟
3-والذین هم للزکوة فاعلون ، چرا نگفته : والذین هم مزکّون ، یاربّ انّ قومی اتّخذوا هذا القرآن مهجوراً ، ونگفت :
انّهم هجروا القرآن ؟
4-قال الفخرالرازی فی المناقشة فی حدیث الغدیر: لوکان المولی بمعنی الاولی لصحّ ان یقرن باحدهما کلّ ما یصحّ قرنه
بالآخر لکنّه لیس کذلک فامتنع کون المولی بمعنی الاولی ، بیان الشرطیّة : انّ تصرّف الواضع لیس الّا فی وضع الالفاظ
المفردة للمعانی المفردة فامّا ضمّ بعض تلک الالفاظ الی البعض بعد صیرورة کلّ واحد منها موضوعاً لمعناه المفرد فذلک
عقلیّ مثلا اذا قلنا : الانسان حیوان فافادة لفظ الانسان للحقیقة المخصوصة بالوضع وافادة لفظ الحیوان للحقیقة المخصوصة
ایضاً بالوضع فامّا نسبة الحیوان الی الانسان بعدالمساعدة علی کون کلّ واحد من هذین اللفظین موضوعاً للمعنی المخصوص
فذلک بالعقل لا بالوضع واذا ثبت ذلک فلو کان المفهوم من لفظ الاولی بتمامه من غیرزیادة ولا نقصان هو المفهوم من لفظ
المولی والعقل حکم بصحّة اقتران المفهوم من لفظ مِن بالمفهوم من لفظ الاولی وجب صحّة اقترانه ایضاً بالمفهوم من لفظ
المولی لانّ صحّة ذلک الاقتران لیست بین الفظین بل بین مفهومیهما . انتهی
والسلام علیکم ورحمة الله
کتبه جمال الدین حاجی محمد

